تبليغاتX
از کجا تا کجا باید سفرکرد...

از کجا تا کجا باید سفرکرد...

 

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...

+ نوشته شده در 88/04/24ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط آزاده |


سلام من بازم برگشتم اگه کسی باشه تا بیاد پیشوازم قدیما که میومدم یه داداشی بود بنام داداش حامد میومد پیشوازم اونم که رفته تو این مدت خیلی اتفاقا برام افتاده که دوست ندارم ازشون بگم دوست دارم از چیزای قشنگ بگم دوست دارم دیگه به گذشته فکر نکنم به آیندم فکر کنم به عشقم معماری به دوستای خوبی که دارم این مدت خیلی اذیت شدم دیگه از همه متنفر شده بودم به همه میپریدم با همه دعوا می کردم اما حالا خیلی بهتر شدم اما ناگفته نمونه که دلم واسه وبلاگمم لک زده بود دوست داشتم بازم بیام اما اینجور که پیداست داداش حامد برنگشته اما من امدم شاداب و سرحال برای آپای چرتو پرتم

+ نوشته شده در 88/04/18ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط آزاده |


سلام...امدم آپی بکنم و برم شاید واسه یه مدتی دیگه نیام تو وبلاگم اینو واسه کسی مینویسم

که حالم بد بود بدترم کرد افسرده نبودم افسره هم شدم کسی که بیشتر از اینا بهش اعتماد داشتم و

انتظار داشتم اونم نسبت به من اعتماد داشته باشه و اگرم چیزی می گم با تندی باهام رفتار نکنه آره

می فهمیدم زنگ میزنی گوشیمو خاموش کردم من حساستر از اینم که کسی چیزی بهم بگه و بعد

دلگیر نشم کسی منو درک نمی کنه که حالم خوب نیست بخدا دچار افسردگی شدم حالم بده دارم به

آخر خط میرسم از خودم از زندگی از دانشگاه از مردم از دوستایی که از جونمم برام مهمتر بودن سیر

شدم دارم میمیرم کاشکی یکی پیدا میشد منو درک می کرد خواهرام درکم می کنن که پیشم نیستن

نمیدونم قراره چه بلایی سرم بیاد یه روزی یکی از دوستام بلای که سر من امده بود سرش امده بود

میدونید چکار کرد با تیخ رو شارگش کشید اگه خواهر من نبود الا مرده بودآخه داشته با خواهرم حرف

 میزده که یه هو دیگه صداش نمیاد خواهرم به خونوادش زنگ زده بودو به خیر گذشت بهش گفتم مگه

اون موقعه عقل نداشتی حالا درکش میکنم که دوای دردش راحت شدن از زندگی بود که نتونست و به

خیر گذشت نمیدونم فقط خدا کمکم کنه که دست به این کار نزنم نفرین به اونی که این بلا سرم آورد

نفرین نفرین...... خدا کنه به اون چیزی که می خواد نرسه که پیش همه لحم کرد پیش کسی که داداش

خودم می خوندمش کسی که مثل داداشم دوستش داشتم نفرین به او که کاری کرد داداشم با تندی

 باهام حرف بزنه......خداحافظ وبلاگ نویسی خداحافظ آزاده جون خداحافظ سارا پریا پارسا دوست جدید.

 ناشناس .مهیا .ستاره وهمه دوستای دیگه ام و حامد

+ نوشته شده در 88/02/28ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط آزاده |


سلام....این روزا خیلی درسام سنگینه آخه آخره ترمه دیگه چند روز دیگه هم

امتحانام شروع میشه دیگه فک کنم وقت سر خاروندنم ندارم دیروز از صبح دانشگاه

بودم تا شب اما کلاس عصرآخرش خیلی خندیدم آخه تو کلاسمون پسرای داریم که

خیلی شیطونن به خصوص سه نفرشون بین این سه نفر باز یه سر دسته دارن که

خیلی باهاش می خندیم دیروز تو کلاس استاد داشت ماکتامون نگاه میکرد دور هم

نشسته بودیم می خندیدیم از او شیطونا که یکیشون ازدواج کرده بازم مسخره بازی

در میاره اسم یکیشون علیرضاست یکی دیگشون  که سر دستشونه سید احمد نفر

سوم که ازدواجم کرده سعید دیروز آخر کلاس علیرضا گفت من دیروز با پژوه ۴۰۵...۱۴

 نفر سوار کردم ۴تا تو صندوق عقب دوتا جلو یه نفر زیر پای این دونفر بقیه هم

عقب محدثه گفت یه باربندم میزاشتی رو سقفم آدم سوار می کردی گفت نه رو 

سقف دیگه کسی نبود سعید گفت دروغ نگو علیرضا گفت من شرط میبندم که ۱۴ نفر

 سوار ماشینم

بکنم بعد یکی از بچه ها پرید وسط گفت ۱۴ نفر سوار کن شیشه ها بکش بالا کولرم

خاموش کن نیم ساعت تو بوشهر دور بزن گفت باشه حالا سرچی من به سعید

گفتم...آقای گلزار سر تو گوشی وسط دانشگاه با هاشون شرط ببن نمیدونم مریم تو

 گوش علیرضا چی گفت  علیرضا گفت نه قبول نیست یه چیز بزگتر من می خوام

خلاصه اونا دعوا داشتن که استاد اسم منو خوند گفت بیا از ماکتت دفاع کن آخه ما

هر ماکتی که میسازیم باید برای ریز ریز کارامون دلیل منطقی براش بیاریم با ترس

رفتم جلو ماکتم گالری نور بود خلاصه استاد هرچی می گفت منم یه چیزی میپروندم 

 استاد گفت کارت خوبه برو بشین از این تیکه خیلی خوشم امد این شکلی شده

رفتم وسایلمو جمع کردم رفتم خونه دعوای این سه نفرم نفهمیدم چی

شد ...همین سید احمد استادمون ازش پرسید اگه این درس بیوفتی چکار می کنی

گفت استو  می خندم تا حسودا زورشون بیا بعد قیافش اینجوری کردما هم این

شکلی شدیم جالب اینجاست دیروز استاد گفت امشب می خوام برم شیراز

سید احمد به استاد گفت .......استاد امشب خودم با ماشینم میبرمتون شیراز بعد

سرش طرف ما کرد گفت میخوام امشب استادو ببرم بعد وسط راه در ماشینمو باز

بکنم بندازمش بیرون تا بمیره ما اینقدر بهش خندیدیم ...داشت با کاترش بازی می

کرد که یه دفع زد دستشو برید رو به من و دوستم کرد آخه ما همشهری هستم گفت

 دستمو بریدم منم گفتم  کاشکی شارگت زده بودی لباشو دراز کرد گفت اگه مامانم

بفهمه با یه دونش چی می گی گفت حالا حسب داری یا نه بعد چسب کاغذی کارامو

 برداشت به دستش زد خلاصه تو کلاسمو با این سه نفر خیلی میخندیم فعلا

 

+ نوشته شده در 88/02/27ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط آزاده |


سلام ...اینجا حرف دلمو برات می گم شاید یه زمانی

 خوندیش شاید اون مو قعه من نباشم مرگم فرا

رسیده بود از بین رفته باشم خاکستر شده باشم اما ای

 مسافر به سفر رفته حرف دلمو گوش کن با

رفتنت منو نسبت به دنیا بدبین کردی تا همیشه به یادمه

 که دنیا سخت و دلشکنه آی صبر کن غرورمو به

 من برگردون دلمو ببر اما تو رو خدا غرورمو بهم بده تا

دیگه نزارم کسی دیگه بشکند ش مطمئن باش

غرورمو می گیرم میدونم یه روزیی برمی گردیی این دلم

 می گه که با خودت بردی مطمئن باش اونوقت

بادلت بازی می کنم مییشم سنگ و دلتو می شکنم

مطمئن باش ای مسافر یه روزی بهم میگی

دوستت دارم منم می گم دوستت دارم اما این دوست

داشتن انتقام آخرش منم خوردت می کنم این

انتقام که غرورم به پات ریختم .......همین

+ نوشته شده در 88/01/17ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط آزاده |


سلام....تو این دنیای کوچیک نمی دونم به دنبال چه هستم به چه کسی باید دل ببندم به خدا به کسی

 که تنها مرا برای بندگیم می خواهد تنها کسی که مرا برای آفریده اش می خواد به کدامین سو

 می خواهیم برویم که اینگونه با خود و خدا بد می کنیم خدا جون دوستت دارم خیلی واسه دوست داشتن تو

 کوچیکم اما آزاده ام آزاد آزاد برای بندگی تو برای دوست داشتن تو به هر که رو آوردم باز به تو برگشتم تو

اول و آخرینی نمی دونم چرا وقتی تو هستی باید به سوی بنده ای نا چیز تو بروم من بنده کوچک تو قلبم

 به سوی تو می آورم برای دوست داشتن همیشگی تو خدا جون منو ببخش گناهکارم ناچیزم اما

دوستت دارم دیگه فقط می خواهم به تو بگم دوستت دارم واسه همیشه دیگه تو قلبم فقط تو معبودی نه

 بنده ناچیز وضعیف تو هرگاه به سوی تو آمدم ناامیدم نکردی دیدی باز به سوی تو برگشتم آخه بنده ای

 تو که مثل تو نیست کوچیکه نا چیزه واسه دوست داشتن همیشگی داد میزنم خدا جون منم آزاده بازم

امدم واسه دوست داشتن تو واسه همیشه پیش خودت جایم بده تا آرام بگیرم ....دوستت دارم خدا جون

 

+ نوشته شده در 88/01/09ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط آزاده |


سلام به دوستان گل وبلاگیم میخوام یه کمی از دانشگاه بگم و درس نخوندنم دیروز

 

امتحان ریاضی داشتم از از اونجای که من خنگ تشریف دارم وقتی رفتم دانشگاه از

 

ساعت8 تا12 کارگاه مصالح و ساخت داشتیم اول که حس رفتن سر کلاس نداشتم

 

ودعا میکردم استاد نیاد مثلا تو بارون گیرکنه یا تو وسط راه ماشینش خراب بشه ولی

 

به خاطر نمره حضور و غیاب رفتم شنیده بودم که استادمون از چابلوسی و تعریف

 

کردن ازش خوشش میاد سر کلاس رفتم جلوی جلو نشستم و استاد هرچی می

 

گفت اگه چرتم بود با سرم و لبخند موافقتم اعلام می کردم و آخر سرهم موقعه نگاه

 

کردن کارمون که شد شروع کردم ور رفتن با تخته هام ویه مثبت ازش گرفتم  آخه باید

 

این ترم 2تا ماکت بسازم یکیش که الا دارم میسازم یکی دیگشم یه 2 هفته دیگه می

 

سازم دوستم زهرا بهم پیشنهاد داده بدم بیرون ماکتم بسازن اما قبول نکردم چون

 

دوست دارم خودم بسازم آخه تنبل خان ما ماکتش از قبل براش آماده کردن حالا

 

بگذریم...و اما امتحان ریاضی استاد ریاضی اقوامونه و همسایمون هم هست ولی تا

 

حالا به رو خودش نیورده بود ولی از مادرش شنیده بودم که تو خونه گفته تو کلاس منو

 

دیده و مامانش بهم قول داد آخر ترم تا سقف3نمره کمکم کنه ... اما دیروز که امتحان

 

داشتیم تا تونسیم با بچه ها تقلبی زدیم تو رگ ...خلاصه روز و شب ما تو دانشگاه

 

این چوری میگذره خدا به دادم برسه تا من این 4سال تموم کنم فکر کنم از دست

 

دانشگاه و استادام کچل بشم...  

 

تا بعد بای

+ نوشته شده در 87/08/10ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط آزاده |


سلام نمی خواستم که به این زودی بازم آپ کنم ولی

مجبور شدم مجبور شدم داد بزنم وبگم آی پسرای

 غیرتی آی آدمای که یه روز به خاطر ناموستون جون

دادید پاشید پا شید وببینید دنیا دست چه کسای

افتاده به قول داداش حامد صدا کنیم پهلونا ی که بودن

وحالا دیگه نیستن شاید صدامنو بشنون و

بیا ...توی این زمونه کثیف غیرت مرده امروز که با دوستم

 از خونه رفته بودیم بیرونیه چیزیو دیدم که واقعا

آدمو از این رو به اون رو میکنه من ودوستم که کناریکی

از پارکهای شهرمون رد میشدیم یه پژو 405 پارک

شده بود 2تا پسر جون با یه مردحدودا 40 ساله سوار

ماشین بودن بعد 2تا دختر از توی پارک در امدن و

سوار ماشین شدن دوتا پسر جون که توی دام کثافت

کاری افتاده بودن و میخواستن دوتا دختر معصوم

هم با خودشون توی این کثافت بکشونن اون لحظه از

خودم از دنیا ازآدما بدم امد آخه به چه گناهی باید

 این جوری بشن به قول یگی از آشنایامون میگه نباید

عیب این جور چیزا رو گرفت خدای نکرده خدای

نکرده خودمون یا اقوام نزدیکمون یا خدای نکرده دوستای

 نزدیکمون این بلا سرشون میاد اون وقت باید

چی بگیم و چی بشنویم ...از همین جا میخوام داد بزنم

 زنده شید آی آدمای غیرتی که روز یه دونه از تال

 سیبلتون رو گرو میزاشتید آی شهیدای که رفتید به

خاطر ناموستون بیدار شید و ببینید چه طوری دست

مزد خون شما این جونای نادون میدن گای وقتها با خودم

میگم اگه خدای نکرده یه روز چنگ بشه کی باید

 بره ببجنگه این جونا یعنی میرن شایدبرن شایدم

نه ...خدا کند که این همه های وهوی ما بی اثر

نباشد...ای دنیا با ما که نساختی پس به امید اون روزی

که غیرت ایرونی بازم زنده بشه تا اون روز

خداحافظ دنیا.....

 

+ نوشته شده در 87/07/14ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط آزاده |


...سلام اول عید همتون مبارک اگه امشب عید باشه اگه هم نباشه بازم

 مبارک...درست دوازده سال پیش موقعه ای که هفت سالم شده بود وباید

میرفتم مدرسه مامانم از محیط مدرسه برام گفت میگفت وقتی از خونه

میری بیرون اول باید خداحافظی کنی بعد تو راه مدرسه ندوی با معلمات

سلام میکنی با بچه ها دعوا نمیکنی و وقتی هم از مدرسه امدی باید

سلام کنی اون شب تا نزدیکیای صبح بیدار بودم و از مدرسه یه محیطی در

نظر گرفته بودم و خلاصه تو خیال مدرسه بودم.تا وقتی که صبح شد برای

 مدرسه رفتن خودمو آماده کردم و با مامانم رفتم مدرسه ولی واسه

 برگشتن خودم امدم همین که مامانم درو باز کرد شروع به تعریف کردن

کردم تا این که تعریفام تموم شد وبعد مامانم گفت دخترم خوب فکر کن

ببین چه یادت رفته هر چی فکر کردم یادم نیومد گفت سلامت کو دختر از

اون روز تا الا اگه تا سر کوچه هم برم اول خداحافظی میکنم وبعد هم سلام

 میکنم ....اما از اون موضوع 12سال گذشته حالا میخوام وارد یه محیط جدید

 بشم محیطی که از الا دلشوره دارم...دانشگاه یه تفاوت بین رفتن کلاس

اول با الا که دارم اینه که اون موقعه ترسی نداشتم نمیدونم چرا شاید به

خاطر عالم بچگی اما الا از رفتن دانشگاه میترسم اگه اسرار خانواده ام نبود

 شاید طرف این ترس نمیرفتم...به نظر من دانشگاه محیطیه که همه برای

 خودشون عقاید خواسی دارن اما کلاس اول همه یه دستن شاید این یه

 دسته بودن بخاطر همون عالم بچگیه اما ما آدما همین که بزرگ میشیم

عقایدمون هم بزرگ میشه عاشق میشیم دل ها رو میشکنیم شکست

میخوریم کسی که دوستش داریم به فکرمونم نیست با کسی که فکرشم

نمیکردیم زیر یه سقف شروع به زندگی میکنم پیر میشیم و آخرشم مرگ ...

 وقتی که ما آدما یه روز مرگ سراغمون میاد چرا باید این کارای بد بکنیم تا

خدا با هامون قهرش بگیره چند دقیقه تفکر کنیم شاید بدونیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در 87/07/09ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط آزاده |


تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هرآنکه از دیده برفت

و به ناباوری و غصه من خندیدند.

آه ، ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ ، چه غم آلوده جدایی ها هست

و بدانی

که از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ...

من ازتنها هم تنها ترم ،

 ولی در سکوت تنهایی خود وقتی به یاد تو میافتم وبه تو فکر میکنم

 دیگر تنها نیستم ...

+ نوشته شده در 87/06/16ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط آزاده |


عیدتان مبارک

 

ما به آئیـنــه ی دل سنــگ تـــو را کم نزدیم

سوخــتــیم از غــم هـجـــران تـو و دم نزدیم

سینه هــامـــان نشد از درد شــقایـــق بـــاران

تا دم از جـلوه ی عــشق تو به عــــالم نزدیم

تا بــیــایـــی شبــی ای مــاه بـــه مـهمانی ما

تــا دم صبــح بــه عشقت مژه بــر هم نزدیم

بی گل روی تو افسوس که در غربت خویش

شــاخــه ای گــل زمحبت به سر هــم نــزدیم

در زلال نــفـست آه... چـــه بـــی شــرمــانه

هــم زدیـم از غــم عشق تـــو دم و هم نزدیم

ادعــایـــی است بـــه دریــای تـو پیوند زدن

دل بــه دریـــای شـمـا قــدر مســلــم نــزدیم

+ نوشته شده در 87/06/10ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط آزاده |


 

 

 

شعر دشتی

دل آرامی که پا بر دل گذارد

سـتم باشد که پا بـر گل گذارد

تمنــائی که دارد یـــار فــــایز

قدم بر چـشم ما مشکل گذارد

 

+ نوشته شده در 87/06/10ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط آزاده |


     

+ نوشته شده در 87/06/09ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط آزاده |


 

آدما از آدما دلگير ميشن ، آدما از آدما زود سير ميشن


آدما رو
عشقشون پا ميذارن ، آدما آدمو تنها ميذارن ...

 

+ نوشته شده در 87/06/09ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط آزاده |


من آزاده متولد3/3/68دانشجو معماری از خلیج همیشه فارس عاشق نوشتن و زیرکار در رفتن...


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR20


لینک روزانه

مرتضی
عشق,,,معماری . بتن .عکس,,,محمد
آتناعزیز
بر باد رفته
عشق,,,معماری . بتن .عکس,,,
تقدیر پارسا
ستاره مشرق ....افسانه جون
ســـــــــــا لا ر ...عمومی
عاشق نتها
روی ماه خدا را ببوس
بچه های ایستگاه
آدمک آخر دنیاست بخند
ღ ...حرفي ندارم...!! ღ
تا ابد دوستت دارم
بافران
مهیا ...حامد کمیلی
شاهرخ
آری آغاز دوست داشتن است ...آمنه خانم و آقا عزیز
عشق 10 ساله
ناشناس
هیئت منتظران ظهور حضرت
ستاره های دنباله دار...سکوت سرد
خاطرات خوابگاه...بازار هفتگی....................از همه رنگ...نسا
بسم الله الرحمن الرحیم...انسی
کاش سکوت هم شنیدنی بود...شریف
تو این زمونه چرا دلها رو میشکونن؟ محمد
شیتل
آزاده...اسیر...
دنیای عکس
متنوع و گوناگون
جا مانده از قافله نور
(ستاره(.آسمون قلب عاشق
دوستانه )خاله ریزه)
داداش حامد )یا بسم الله)
(سارا جون(حامد کمیلی
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو مطالب

88/04/22 - 88/04/31

88/04/05 - 88/04/21

88/02/22 - 88/02/31
88/01/05 - 88/01/21
88/01/08 - 88/01/14
87/08/08 - 87/08/14
87/07/08 - 87/07/14
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14

فالنامه

FreeCod Fall Hafez





Design by : Bahar20

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس